غزل گفتی و در سفتی بیا و خوش بخوان حافظ

فال حافظ شیرازی


پیرانه_سرم_عشق_جوانی_به_سر_افتاد
پیرانه سرم عشق جوانی به سر افتاد    وآن راز که در دل بنهفتم به درافتاد
از راه نظر مرغ دلم گشت هواگیر    ای دیده نگه کن که به دام که در‌افتاد
دردا که از آن آهوی مشکین سیه چشم    چون نافه بسی خون دلم در جگر افتاد
از رهگذر خاك سر کوی شما بود    هر نافه که در دست نسیم سحر افتاد
مژگان تو تا تیغ جهان‌گیر برآورد    بس کشته دل زنده که بر یک‌دگر افتاد
بس تجربه کردیم در این دیر مکافات    با دردکشان هر که در‌افتاد بر‌افتاد
گر جان بدهد سنگ سیه لعل نگردد    با طینت اصلی چه کند بد گهر افتاد
حافظ که سر زلف بتان دست کشش بود    بس طرفه حریفی‌ست کش اکنون به سر افتاد


با پذیرفتن قوانین و شرایط شبکه کاوشگر نظر خود را درباره این غزل می نویسم: