غزل گفتی و در سفتی بیا و خوش بخوان حافظ

فال حافظ شیرازی


سحر_بلبل_حکایت_با_صبا_کرد
سحر بلبل حکایت با صبا کرد    که عشق روی گل با ما چه‌ها کرد
از آن رنگ رخم خون در دل افتاد    و از آن گلشن به خارم مبتلا کرد
غلام همت آن نازنینم    که کار خیر بی روی و ریا کرد
من از بیگانگان دیگر ننالم    که با من هر چه کرد آن آشنا کرد
گر از سلطان طمع کردم خطا بود    ور از دلبر وفا جستم جفا کرد
خوشش باد آن نسیم صبحگاهی    که درد شب نشینان را دوا کرد
نقاب گل کشید و زلف سنبل    گره بند قبای غنچه وا کرد
به هر سو بلبل عاشق در افغان    تنعم از میان باد صبا کرد
بشارت بر به کوی می فروشان    که حافظ توبه از زهد ریا کرد
وفا از خواجگان شهر با من    کمال دولت و دین بوالوفا کرد


با پذیرفتن قوانین و شرایط شبکه کاوشگر نظر خود را درباره این غزل می نویسم: