غزل گفتی و در سفتی بیا و خوش بخوان حافظ

فال حافظ شیرازی


دست_در_حلقه_آن_زلف_دوتا_نتوان_کرد
دست در حلقه آن زلف دوتا نتوان کرد    تکیه بر عهد تو و باد صبا نتوان کرد
آن چه سعی است من اندر طلبت بنمایم    این قدر هست که تغییر قضا نتوان کرد
دامن دوست به صد خون دل افتاد به دست    به فسوسی که کند خصم رها نتوان کرد
عارضش را به مثل ماه فلک نتوان گفت    نسبت دوست به هر بی سر و پا نتوان کرد
سر و بالای من آن‌گه که درآید به سماع    چه محل جامه جان را که قبا نتوان کرد
نظر پاك تواند رخ جانان دیدن    که در آیینه نظر جز به صفا نتوان کرد
مشکل عشق نه در حوصله دانش ماست    حل این نکته بدین فکر خطا نتوان کرد
غیرتم کشت که محبوب جهانی لیکن    روز و شب عربده با خلق خدا نتوان کرد
من چه گویم که تو را نازکی طبع لطیف    تا به حدی‌ست که آهسته دعا نتوان کرد
بجز ابروی تو محراب دل حافظ نیست    طاعت غیر تو در مذهب ما نتوان کرد


با پذیرفتن قوانین و شرایط شبکه کاوشگر نظر خود را درباره این غزل می نویسم: