غزل گفتی و در سفتی بیا و خوش بخوان حافظ

فال حافظ شیرازی


روزه_یک‌سو_شد_و_عید_آمد_و_دل‌ها_برخاست
روزه یک‌سو شد و عید آمد و دل‌ها برخاست    می ز خمخانه به جوش آمد و می باید خواست
نوبه زهد ‌فروشان گران جان بگذشت    وقت رندی و طرب کردن رندان پیداست
چه ملامت بود آن را که چنین باده خورد    این چه عیب است بدین بی‌خردی وین چه خطاست
باده نوشی که در او روی و ریایی نبود    بهتر از زهد فروشی که در او روی و ریاست
ما نه رندان ریاییم و حریفان نفاق    آن که او عالم سر است بدین حال گواست
فرض ایزد بگذاریم و به کس بد نکنیم    وآن چه گویند روا نیست نگوییم رواست
چه شود گر من و تو چند قدح باده خوریم    باده از خون رزان است نه از خون شماست
این چه عیب است کز آن عیب خلل خواهد بود    ور بود نیز چه شد مردم بی‌عیب کجاست


با پذیرفتن قوانین و شرایط شبکه کاوشگر نظر خود را درباره این غزل می نویسم: