فال حافظ شیرازی|شبکه کاوشگر|دوش می‌آمد و رخساره برافروخته بود

غزل گفتی و در سفتی بیا و خوش بخوان حافظ

فال حافظ شیرازی


دوش_می‌آمد_و_رخساره_برافروخته_بود
دوش می‌آمد و رخساره برافروخته بود    تا کجا باز دل غمزده‌ای سوخته بود
رسم عاشق کشی و شیوه شهرآشوبی    جامه‌ای بود که بر قامت او دوخته بود
جان عشاق سپند رخ خود می‌دانست    و آتش چهره بدین کار برافروخته بود
گر چه می‌گفت که زارت بکشم می‌دیدم    که نهانش نظری با من دلسوخته بود
کفر زلفش ره دین می‌زد و آن سنگین دل    در پی‌اش مشعلی از چهره برافروخته بود
دل بسی خون به کف آورد ولی دیده بریخت    الله الله که تلف کرد و که اندوخته بود
یار مفروش به دنیا که بسی سود نکرد    آن که یوسف به زر ناسره بفروخته بود
گفت و خوش گفت برو خرقه بسوزان حافظ    یا رب این قلب شناسی ز که آموخته بود


با پذیرفتن قوانین و شرایط شبکه کاوشگر نظر خود را درباره این غزل می نویسم: