غزل گفتی و در سفتی بیا و خوش بخوان حافظ

فال حافظ شیرازی


چو_بشنوی_سخن_اهل_دل_مگو_که_خطاست
چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست    سخن شناس نه‌ای جان من خطا این جاست
سرم به دنیی و عقبی فرو نمی‌آید    تبارك الله از این فتنه‌ها که در سر ماست
در اندرون من خسته دل ندانم کیست    که من خموشم و او در فغان و در غوغاست
دلم ز پرده برون شد کجایی ای مطرب    بنال هان که از این پرده کار ما به نواست
مرا به کار جهان هرگز التفات نبود    رخ تو در نظر من چنین خوشش آراست
نخفته‌ام ز خیالی که می‌پزد دل من    خمار صد ‌‌‌‌‌شبه دارم شرابخانه کجاست
چنین که صومعه آلوده شد ز خون دلم    گرم به باده بشویید حق به دست شماست
از آن به دیر مغانم عزیز می‌دارند    که آتشی که نمیرد همیشه در دل ماست
چه ساز بود که در پرده می‌زد آن مطرب    که رفت عمر و هنوزم دماغ پر ز هواست
ندای عشق تو دیشب در اندرون دادند    فضای سینه حافظ هنوز پر ز صداست


با پذیرفتن قوانین و شرایط شبکه کاوشگر نظر خود را درباره این غزل می نویسم: