غزل گفتی و در سفتی بیا و خوش بخوان حافظ

فال حافظ شیرازی


بر_سر_آنم_که_گر_ز_دست_برآید
بر سر آنم که گر ز دست برآید    دست به کاری زنم که غصه سر آید
خلوت دل نیست جای صحبت اضداد    دیو چو بیرون رود فرشته در‌‌آید
صحبت حکام ظلمت شب یلداست    نور ز خورشید جوی بو که بر‌آید
بر در ارباب بی مروت دنیا    چند نشینی که خواجه کی به درآید
ترك گدایی مکن که گنج بیابی    از نظر رهروی که در گذر آید
صالح و طالح متاع خویش نمودند    تا که قبول افتد و که در نظر آید
بلبل عاشق تو عمر خواه که آخر    باغ شود سبز و شاخ گل به بر آید
غفلت حافظ در این سراچه عجب نیست    هر که به میخانه رفت بی‌خبر آید


با پذیرفتن قوانین و شرایط شبکه کاوشگر نظر خود را درباره این غزل می نویسم: