غزل گفتی و در سفتی بیا و خوش بخوان حافظ

فال حافظ شیرازی


به_جان_خواجه_و_حق_قدیم_و_عهد_درست
به جان خواجه و حق قدیم و عهد درست    که مونس دم صبحم دعای دولت توست
سرشک من که ز طوفان نوح دست برد    ز لوح سینه نیارست نقش مهر تو شست
بکن معامله‌ای وین دل شکسته بخر    که با شکستگی ارزد به صد هزار درست
زبان مور به آصف دراز گشت و رواست    که خواجه خاتم جم یاوه کرد و باز نجست
دلا طمع مبر از لطف بی‌نهایت دوست    چو لاف عشق زدی سر بباز چابک و چست
به صدق کوش که خورشید زاید از نفست    که از دروغ سیه روی گشت صبح نخست
شدم ز دست تو شیدای کوه و دشت و هنوز    نمی‌کنی به ترحم نطاق سلسله سست
مرنج حافظ و از دلبران حفاظ مجوی    گناه باغ چه باشد چو این گیاه نرست


با پذیرفتن قوانین و شرایط شبکه کاوشگر نظر خود را درباره این غزل می نویسم: