غزل گفتی و در سفتی بیا و خوش بخوان حافظ

فال حافظ شیرازی


مرا_می‌بینی_و_هر_دم_زیادت_می‌کنی_دردم
مرا می‌بینی و هر دم زیادت می‌کنی دردم    تو را می‌بینم و میلم زیادت می‌شود هر دم
به سامانم نمی‌پرسی نمی‌دانم چه سر داری    به درمانم نمی‌کوشی نمی‌دانی مگر دردم
نه راه است این که بگذاری مرا بر خاك و بگریزی    گذاری آر و بازم پرس تا خاك رهت گردم
ندارم دستت از دامن بجز در خاك و آن دم هم    که بر خاکم روان گردی به گرد دامنت گردم
فرو رفت از غم عشقت دمم دم می‌دهی تا کی    دمار از من برآوردی نمی‌گویی برآوردم
شبی دل را به تاریکی ز زلفت باز می‌جستم    رخت می‌دیدم و جامی هلالی باز می‌خوردم
کشیدم در برت ناگاه و شد در تاب گیسویت    نهادم بر لبت لب را و جان و دل فدا کردم
تو خوش می‌باش با حافظ برو گو خصم جان می‌ده    چو گرمی از تو می‌بینم چه باك از خصم دم سردم


با پذیرفتن قوانین و شرایط شبکه کاوشگر نظر خود را درباره این غزل می نویسم: