غزل گفتی و در سفتی بیا و خوش بخوان حافظ

فال حافظ شیرازی


گر_دست_دهد_خاك_کف_پای_نگارم
گر دست دهد خاك کف پای نگارم    بر لوح بصر خط غباری بنگارم
بر بوی کنار تو شدم غرق و امید است    از موج سرشکم که رساند به کنارم
پروانه او گر رسدم در طلب جان    چون شمع همان دم به دمی جان بسپارم
امروز مکش سر ز وفای من و اندیش    زان شب که من از غم به دعا دست برآرم
زلفین سیاه تو به دلداری عشاق    دادند قراری و ببردند قرارم
ای باد از آن باده نسیمی به من آور    کآن بوی شفا‌بخش بود دفع خمارم
گر قلب دلم را ننهد دوست عیاری    من نقد روان در دمش از دیده شمارم
دامن مفشان از من خاکی که پس از من    زین در نتواند که برد باد غبارم
حافظ لب لعلش چو مرا جان عزیز است    عمری بود آن لحظه که جان را به لب آرم


با پذیرفتن قوانین و شرایط شبکه کاوشگر نظر خود را درباره این غزل می نویسم: