غزل گفتی و در سفتی بیا و خوش بخوان حافظ

فال حافظ شیرازی


برو_به_کار_خود_ای_واعظ_این_چه_فریادست
برو به کار خود ای واعظ این چه فریادست    مرا فتاد دل از ره تو را چه افتادست
میان او که خدا آفریده است از هیچ    دقیقه‌ای‌ست که هیچ آفریده نگشادست
به کام تا نرساند مرا لبش چون نای    نصیحت همه عالم به گوش من بادست
گدای کوی تو از هشت خلد مستغنی‌ست    اسیر عشق تو از هر دو عالم آزادست
اگر چه مستی عشقم خراب کرد ولی    اساس هستی من زآن خراب آبادست
دلا منال ز بیداد و جور یار که یار    تو را نصیب همین کرد و این از آن دادست
برو فسانه مخوان و فسون مدم حافظ    کز این فسانه و افسون مرا بسی یادست


با پذیرفتن قوانین و شرایط شبکه کاوشگر نظر خود را درباره این غزل می نویسم: