غزل گفتی و در سفتی بیا و خوش بخوان حافظ

فال حافظ شیرازی


آن_که_پامال_جفا_کرد_چو_خاك_راهم
آن که پامال جفا کرد چو خاك راهم    خاك می‌بوسم و عذر قدمش می‌خواهم
من نه آنم که ز جور تو بنالم حاشا    بنده معتقد و چاکر دولتخواهم
بسته‌ام در خم گیسوی تو امید دراز    آن مبادا که کند دست طلب کوتاهم
ذره خاکم و در کوی توام جای خوش است    ترسم ای دوست که بادی ببرد ناگاهم
پیر میخانه سحر جام جهان‌بینم داد    و اندر آن آینه از حسن تو کرد آگاهم
صوفی صومعه عالم قدسم لیکن    حالیا دیر مغان است حوالتگاهم
با من راه‌نشین خیز و سوی میکده آی    تا در آن حلقه ببینی که چه صاحب جاهم
مست بگذشتی و از حافظت اندیشه نبود    آه اگر دامن حسن تو بگیرد آهم
خوشم آمد که سحر خسرو خاور می‌گفت    با همه پادشهی بنده تورانشاهم


با پذیرفتن قوانین و شرایط شبکه کاوشگر نظر خود را درباره این غزل می نویسم: