غزل گفتی و در سفتی بیا و خوش بخوان حافظ

فال حافظ شیرازی


دیدار_شد_میسر_و_بوس_و_کنار_هم
دیدار شد میسر و بوس و کنار هم    از بخت شکر دارم و از روزگار هم
زاهد برو که طالع اگر طالع من است    جامم به دست باشد و زلف نگار هم
ما عیب کس به مستی و رندی نمی‌کنیم    لعل بتان خوش است و می خوشگوار هم
ای دل بشارتی دهمت محتسب نماند    و از می جهان پر است و بت میگسار هم
خاطر به دست تفرقه دادن نه زیرکی‌ست    مجموعه‌ای بخواه و صراحی بیار هم
بر خاکیان عشق فشان جرعه لبش    تا خاك لعل گون شود و مشکبار هم
آن شد که چشم بد نگران بودی از کمین    خصم از میان برفت و سرشک از کنار هم
چون کاینات جمله به بوی تو زنده‌اند    ای آفتاب سایه ز ما بر مدار هم
چون آب روی لاله و گل فیض حسن توست    ای ابر لطف بر من خاکی ببار هم
حافظ اسیر زلف تو شد از خدا بترس    و از انتصاف آصف جم اقتدار هم
برهان ملک و دین که ز دست وزارتش    ایام کآن یمین شد و دریا یسار هم
بر یاد رای انور او آسمان صبح    جان می کند فدا و کواکب نثار هم
گوی زمین ربوده چوگان عدل اوست    وین برکشیده گنبد نیلی حصار هم
عزم سبک عنان تو در جنبش آورد    این پایدار مرکز عالی مدار هم
تا از نتیجه فلک و طور دور اوست    تبدیل ماه و سال و خزان و بهار هم
خالی مباد کاخ جلالش ز سروران    و از ساقیان سرو‌قد گلعذار هم


با پذیرفتن قوانین و شرایط شبکه کاوشگر نظر خود را درباره این غزل می نویسم: