غزل گفتی و در سفتی بیا و خوش بخوان حافظ

فال حافظ شیرازی


به_جان_پیر_خرابات_و_حق_صحبت_او
به جان پیر خرابات و حق صحبت او    که نیست در سر من جز هوای خدمت او
بهشت اگر چه نه جای گناهکاران است    بیار باده که مستظهرم به همت او
چراغ صاعقه آن سحاب روشن باد    که زد به خرمن ما آتش محبت او
بر آستانه میخانه گر سری بینی    مزن به پای که معلوم نیست نیت او
بیا که دوش به مستی سروش عالم غیب    نوید داد که عام است فیض رحمت او
مکن به چشم حقارت نگاه در من مست    که نیست معصیت و زهد بی مشیت او
نمی‌کند دل من میل زهد و توبه ولی    به نام خواجه بکوشیم و فر دولت او
مدام خرقه حافظ به باده در گرو است    مگر ز خاك خرابات بود فطرت او


با پذیرفتن قوانین و شرایط شبکه کاوشگر نظر خود را درباره این غزل می نویسم: