غزل گفتی و در سفتی بیا و خوش بخوان حافظ

فال حافظ شیرازی


در_همه_دیر_مغان_نیست_چو_من_شیدایی
در همه دیر مغان نیست چو من شیدایی    خرقه جایی گرو باده و دفتر جایی
دل که آیینه شاهی‌ست غباری دارد    از خدا می‌طلبم صحبت روشن رایی
کرده‌ام توبه به دست صنم باده فروش    که دگر می نخورم بی رخ بزم‌آرایی
نرگس ار لاف زد از شیوه چشم تو مرنج    نروند اهل نظر از پی نابینایی
شرح این قصه مگر شمع برآرد به زبان    ور نه پروانه ندارد به سخن پروایی
جوی‌ها بسته‌ام از دیده به دامان که مگر    در کنارم بنشانند سهی بالایی
کشتی باده بیاور که مرا بی رخ دوست    گشت هر گوشه چشم از غم دل دریایی
سخن غیر مگو با من معشوقه‌پرست    کز وی و جام می‌ام نیست به کس پروایی
این حدیثم چه خوش آمد که سحرگه می‌گفت    بر در میکده‌ای با دف و نی ترسایی
گر مسلمانی از این است که حافظ دارد    آه اگر از پی امروز بود فردایی


با پذیرفتن قوانین و شرایط شبکه کاوشگر نظر خود را درباره این غزل می نویسم: