غزل گفتی و در سفتی بیا و خوش بخوان حافظ

فال حافظ شیرازی


دارم_امید_عاطفتی_از_جانب_دوست
دارم امید عاطفتی از جانب دوست    کردم جنایتی و امیدم به عفو اوست
دانم که بگذرد ز سر جرم من که او    گر چه پریوش است ولیکن فرشته خوست
چندان گریستم که هر کس که برگذشت    در اشک ما چو دید روان گفت کاین چه جوست
هیچ است آن دهان و نبینم از او نشان    موی است آن میان و ندانم که آن چه موست
دارم عجب ز نقش خیالش که چون نرفت    از دیده‌ام که دم به دمش کار شست و شوست
بی گفت و گوی زلف تو دل را همی کشد    با زلف دلکش تو که را روی گفت و گوست
عمری‌ست تا ز زلف تو بویی شنیده‌ام    زان بوی در مشام دل من هنوز بوست
حافظ بد است حال پریشان تو ولی    بر بوی زلف یار پریشانیت نکوست


با پذیرفتن قوانین و شرایط شبکه کاوشگر نظر خود را درباره این غزل می نویسم: